چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ - Wednesday 15 August 2018
کد خبر : 1913
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ - ۷:۳۲
- بازدید

حسن انصاری؛

کولر

دید «عبدی» در خیابانی کسی سر به زانو گریه می کرد او بسی خلق، جمله گرد او جمع آمده همچو پروانه سوی شمع آمده؛

حسن انصاری

دید «عبدی» در خیابانی کسی

سر به زانو گریه می کرد او بسی

خلق، جمله گرد او جمع آمده

همچو پروانه سوی شمع آمده

زد عقب «عبدی» خلایق را سپس

رفت تا گردد همی فریاد رس

گفت: ای آقا چرا گریان شدی

در خیابان آمده نالان شدی؟

این همه گریان شدن از بهر چیست؟

گریه کردن در خیابان خوب نیست.

گفت آن آقا که: بابایم بمرد

مرگ بابا جسم و جانم را فسرد

گفت عبدی: مرگ بابا این چنین،

کرده ات ای دوست، گریان و غمین؟

این چنین که چهره ات افروخته است،

فکر کردم کولر تو سوخته است

فصل گرما فکر کولر باش هِی

مرگ بابایت چه مرداد و چه دی

 

حسن انصاری (امرو هیچستانی)

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
ارسال نظر شما
انتشار یافته : ۰ در انتظار بررسی : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.