دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ - Monday 21 May 2018
کد خبر : 1101
تاریخ انتشار : جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶ - ۱۸:۴۴
- بازدید

ارسلان متوسلی؛

مالباخته

ما هرسال این موقع، برای عید سال بعد تقاضای وام دو میلیون تومانی میکنیم، پارسال هم برای امسال تقاضا کردیم، خدا خیرشان بدهد ده روز قبل از عید واممان به ما تحویل داده شد؛

ارسلان متوسلی:

ارسلان متوسلی

ما هرسال این موقع، برای عید سال بعد تقاضای وام دو میلیون تومانی میکنیم، پارسال هم برای امسال تقاضا کردیم، خدا خیرشان بدهد ده روز قبل از عید واممان به ما تحویل داده شد و ما یک میلیون از آن دو میلیون را پول نقد گرفتیم و یک میلیون را توی کارت ریختیم؛ قرار بر این شد که هرکجا رفتیم و بچه کوچکی بود، از آن یک میلیون پول نقد عیدی بدهیم.

از قبل و طی بخشنامه ای به همراه عیال خانم تصویب کردیم که:

بچه های یک الی پنج سال، پنج هزار تومان عیدی، پنج الی ده سال، ده تومان عیدی، ده الی پانزده سال، پانزده تومان عیدی و مثبت پانزده سال هم شامل عیدی نمی شود، فقط با پس گردنی می توانیم از آنها پذیرایی کنیم!

از شانس بد ما سالهاست که مثبت پانزده سال اصلا نداریم، وجدانا سی و پنج سال است که از پسر برادرم می پرسم چند سالت است؟ می گوید چهارده سال و نیم!

دیشب قرار شد که به خانه تمام اقوام برویم و در حد نیم ساعت ببینیمشان و برویم خانه مریض بعدی. ما یک گونی پول خشک تا نخورده را بر پشت کتف مبارک انداختیم و قلاووز شدیم خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو، هرکسی را می دیدیم می پرسیدیم: چند سالت است؟ اگر در چارچوب مصوبات بود، مشمول عیدی می شد اگر نبود که پس گردنی…

در یک ساعت و نیم اول پنجاه و سه نفر مشمول دریافت عیدی شدند، در یک ساعت و نیم دوم، چهل و هفت نفر به آن پنجاه و سه نفراضافه شدند، خدا زیادشان کند، همه هم ده تومانی! به جان خودم بچه چهارساله می گفت یازده سالم است!

در یک ساعت و نیم سوم، تقریبا پول ها ته کشید، ولی با این وجود به خانه برادر خانمم رفتیم، ساناز برادر زاده ی شش ساله عیال در را باز کرد و قبل از سلام گفت: عمو عیدت مبارک، عمه عیدت مبارک، ما سلام و تبریکی گفتیم و همین طور که عیال در حال روبوسی و لپ کشی بود، من تمام جیب هایم را گشتم اما دریغ از یک شاهی، به ساناز خانم گفتم: عمو جان پول هایم تمام شده و فقط کارت دارم، بگذار بروم تا عابربانک و برایت ده هزار تومان بگیرم، نگاهم به میز آجیلی افتاد و به ساناز گفتم: اصلا بخاطر گل روی ماهت پانزده تومان می گیرم، ساناز گفت: نه عمو کارتت را بده، خودم کارتخوان دارم! ما کارت را دادیم و کارتخوانش را آورد و کارت کشید و کارت را تحویل ما داد، همزمان پیامکی روی گوشی من و پدر ساناز آمد که یک میلیون و پانصد هزار ریال انتقال یافت…

پدر ساناز تشکر کنان و ما ملیحانه لبخند زنان آجیل می خوردیم …

عیدتان مبارک

چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]
ارسال نظر شما
انتشار یافته : ۰ در انتظار بررسی : 4
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.